نگاهی فلسفی‌ـ‌فنی به هوش مصنوعی مولد

نتیجه‌گیری

وقتی چیزی تأثیرهای بنیادینی بر یک حوزه می‌گذارد، باید بنیان‌های آن حوزه را زیر سؤال ببری. بازنگری صنعت (مخصوصاً صنعت فناوری) چیزی نیست که بتوان ساده از کنارش گذشت، چون ممکن است خیلی چیزها را نبینی؛ تو جزو اولین آدم‌هایی هستی که این گردش‌کار کاملاً تازه را امتحان می‌کنند. هوش مصنوعی ابزار بسیار مفیدی است، اما مفیدبودن به معنی امن‌بودن نیست؛ چاقو هم مفید است و هم‌زمان ناامن.

مفهوم «ارشدیت» همیشه به تجربه گره خورده است. اما حالا باید بنیان‌ها را زیر سؤال ببریم: تجربه چطور به دانش وصل می‌شود؟ اصلاً چه چیزی تجربه را به تجربه تبدیل می‌کند؟ فرق تجربه و خاطره چیست؟

یکی از چیزهایی که ارشدیت به ما برنامه‌نویس‌ها یاد داده این است که «اگر کار می‌کند، دستش نزن». شاید احمقانه به‌نظر برسد، اما فقط روش بامزه‌ای برای توضیح مفهومی بسیار مهم است: تغییرها خطرناک‌اند. هر بار چیزی را در سامانه‌ات تغییر می‌دهی، راه‌های تازه‌ای برای خراب‌کردن چیزها ایجاد می‌کنی. هرچه سطح تغییر بزرگ‌تر باشد، فرایند پرخطرتر می‌شود. اما حالا همه می‌خواهند توسعهٔ نرم‌افزار را با روشی کاملاً تازه انجام دهند؛ با ابزارهای غیرقطعی‌ای که توهم می‌زنند و فقط چند سال یا حتی چند ماه است از آن‌ها استفاده می‌کنیم. این شدیدترین تغییری است که تا امروز دیده‌ایم، اما بعضی‌ها تعجب می‌کنند که چرا نگرانش هستی؛ انگار ارشدیتی که تمام این مدت به دست آورده‌ای خودش یک توهم بوده است.

هوش مصنوعی قطعاً توانمند است. کمکمان کرده به چیزهایی فراتر از خیالمان برسیم و من به‌هیچ‌وجه مخالفش نیستم. اما استفاده از هوش مصنوعی به‌عنوان ابزاری تازه یک چیز است و استفاده از آن به‌عنوان راهی برای قمارکردن با آینده‌ات چیز دیگری. این... چیزی که هوش مصنوعی انجام می‌دهد اصلاً شبیه ابزارهایی نیست که می‌شناختم. بیشتر شبیه کارمند مستی است که هر چند ساعت یک بار همه‌چیز را فراموش می‌کند.

مهندسی نرم‌افزار جزو شغل‌هایی است که بیشترین تغییر را کرده‌اند. ما برنامه‌نویس‌ها در مقایسه با بیشتر حرفه‌ها به تغییرهای صنعت خودمان عادت بیشتری داریم. با جایگزین‌کردن «ابزارمان» با «ابزارهای جدیدتر» اصلاً مشکلی نداریم. بااین‌حال گفت‌وگوها دربارهٔ هوش مصنوعی در حوزه برنامه‌نویسی بسیار پرسروصدا است. حتی انعطاف‌پذیرترین آدم‌ها هم با این هجوم ناگهانی تغییرها کنار نمی‌آیند و تقریباً همه ــ از جمله کسانی که هوش مصنوعی را با تمام وجود در شغلشان پذیرفته‌اند ــ می‌گویند کاری که یک سال پیش می‌کردند حالا به‌مراتب لذت کمتری دارد. سرعت دائمیِ همه‌چیز واقعاً طاقت‌فرساست.

شاید اشتباه می‌کنم. شاید کل این کتاب فقط مرحلهٔ چانه‌زنیِ پنج مرحلهٔ سوگ من باشد. اما الان دقیقاً بهترین زمان برای مهندس نرم‌افزاربودن نیست. حتی اگر خودت تکلیف هوش مصنوعی را روشن کنی ــ همان‌طور که حس می‌کنم من تازه کرده‌ام ــ باز هم واقعیت اطرافت یا انتظارهای بازار کار از تو را عوض نکرده‌ای. پیمانکار برایش مهم نیست از چه ابزاری استفاده می‌کنی؛ اما از تو می‌خواهد محصول را در زمانی آن‌قدر کوتاه تحویل بدهی که بدون واگذارکردن همه‌چیز به هوش مصنوعی عملاً انجام‌دادنش ناممکن است.

شغلت از قبل هم پراسترس بود، حالا می‌خواهند مجبورت کنند تمام معنا و لذتش را کنار بگذاری. اگر بخواهی شغلت را نگه داری، باید با سیاست‌های تازه‌شان کنار بیایی؛ سیاست‌هایی که بی‌آنکه خودت بدانی جوری چیده شده‌اند که شکست بخوری. این سیاست‌ها مجبورت می‌کنند فراموش کنی چه‌کسی هستی، زیر پرامپت و تیکت دفنت می‌کنند، نمی‌گذارند حس بهره‌وری داشته باشی و باعث می‌شوند حالت غرقگی (flow state) را که قبلاً داشتی از دست بدهی. خنده‌دار اینجاست که ماندن در این وضعیت قطعاً تخصصت را هم پایین می‌آورد و ترس از جا ماندنت را بیشتر می‌کند. ولی اگر این را بگویی، فقط توصیه می‌کنند «برو یاد بگیر» و هیچ‌وقت نمی‌گویند چطور یا چه چیزی یاد بگیری.

ما فقط می‌خواستیم برنامه‌نویس‌های خوبی بشویم؛ در کارمان بهتر شویم، به برنامه‌نویس میدل‌لول، سینیور، سینیورِ بهتر، مهندس ارشد و الی آخر تبدیل شویم. اما حالا همه‌چیز معنایش را از دست داده است. مدام در حال تولیدی، بی‌آنکه حس پیشرفت داشته باشی. نمی‌دانیم چه چیزی یاد بگیریم. در این مرحله، قرار دادن خودت در جایگاهی که اصول را یادبگیری، وقتی می‌دانی هوش مصنوعی می‌تواند کاری را که تو به‌زور در تلاش برای یادگرفتنش هستی در چند ثانیه انجام دهد، به‌شدت سخت و بی‌معنی به‌نظر می‌رسد.

چه کسی می‌داند چه اتفاقی می‌افتد؟ این دیوانه‌وارترین دهه‌ای است که تجربه می‌کنیم؛ از پاندمیِ کووید شروع شد و یکراست وارد عصر هوش مصنوعی شدیم. و اگر بخواهم منصف باشم، این آغاز دورهٔ تازه‌ای است: عصر فرسودگی شغلی.