نگاهی فلسفی‌ـ‌فنی به هوش مصنوعی مولد

فصل ۵: هوش مصنوعی برای خلاقیت

احتمالاً این فصل حسابی بحث‌برانگیز می‌شود. بیشتر وقت‌ها وقتی مردم به جنبه‌های منفی هوش مصنوعی فکر می‌کنند، فقط همین حوزه به ذهنشان می‌آید. پس سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم توضیح بدهم. اگر به کارت نمی‌آید، راحت از آن بگذر.

اول بگویم که با اینکه کار اصلی‌ام برنامه‌نویسی است، مدت زیادی هم هست که هنر کار می‌کنم. همین حالا هم دارم طراحی گرافیک می‌خوانم و شغل‌های شرکتی‌ام هم در همین حوزه بوده‌اند. دو سال است هنر دیجیتال کار می‌کنم ــ و ادامه‌اش می‌دهم ــ و از بچگی هم شکل‌های دیگری از هنر دیجیتال و فیزیکی انجام داده‌ام. برای همین در حرف‌زدن دربارهٔ این موضوع به‌اندازهٔ کافی اعتمادبه‌نفس دارم.

اما هم‌زمان، چون هنرمند سینیوری نیستم ــ خودم را فقط طراح گرافیک جونیور می‌دانم ــ نمی‌خواهم وارد جزئیات فنی عمیق شوم. همان‌طور که ابتدای فصل ۳ گفتم، می‌توانی حرف‌هایی را که زده‌ام یا خواهم زد به تخصص خودت ربط بدهی و ببینی در حوزهٔ کاری تو چطور کاربرد پیدا می‌کنند.

مالکیت

یکی از رایج‌ترین بدفهمی‌هایی که دیده‌ام به همین موضوع مربوط است.

با اینکه می‌دانم بیشتر مردم با این دیدگاه موافق نیستند، باید بگویمش چون فکر می‌کنم حقیقت دارد. واقعیت این است که اخلاق فقط مجموعه‌ای از قراردادهاست. شاید نتیجه بگیری اخلاق آن‌قدرها هم مهم نیست و باید بی‌خیالش شویم. اما من کاملاً مخالفم. این تعریف از اخلاق حس ما را نسبت به آن عوض نمی‌کند. حسی که دربارهٔ اخلاق داریم بر پایهٔ فایدهٔ آن است؛ بگذار توضیح بدهم.

قدیم‌ترها، پیش از شکل‌گرفتن جوامع و اجتماعات یا هر نوع رابطهٔ صمیمانه، هرکسی تنهای تنها بود. باید نه‌فقط میان حیوانات وحشی، بلکه میان آدم‌های دیگر هم زنده می‌ماندی. این روش به‌صرفه نبود. از چنین وضعی سودی نمی‌بردیم. پس به هم‌نشینی و همراهی رو آوردیم. من برایمان غذا می‌آورم و در برابر خطرها از ما محافظت می‌کنم؛ تو مراقب خانه و بچه باش. اگر با هم همکاری کنیم بیشتر از وقتی که تنها دنبال منافع خودمان برویم سود می‌بریم. مفهوم «اعتماد» را خیلی منطقی این‌طوری ساختیم. به هم اعتماد می‌کنیم چون می‌خواهیم سود بیشتری ببریم. این همکاری کم‌کم تبدیل شد به چیزی که امروز به آن «جامعه» می‌گوییم. در جامعه بیشتر از وقتی سود می‌بریم که هرکس دنبال منفعت خودش باشد. سود همگانی به سود هر فرد تبدیل می‌شود. دلیل اینکه با یک سرماخوردگی ساده نمی‌میریم این است که همکاری کرده‌ایم: پزشک‌ها برای جامعه دارو می‌سازند، جامعه به آن‌ها پول می‌دهد و آن‌ها هم می‌توانند لپ‌تاپی خفن بخرند و الی آخر.

اخلاق جوهرهٔ جامعه است. مجموعه‌ای از قانون‌ها و قراردادها ساختیم تا جامعه‌مان را حفظ و تقویت کنیم. هر کار غیراخلاقی مستقیم یا غیرمستقیم با مفهوم جامعه تناقض دارد و درنتیجه به جامعه آسیب می‌زند. اگر کسی را بکشی و مجازات نشوی، بقیه نمی‌توانند احساس امنیت کنند؛ پس اول حمله می‌کنند و ناگهان همه‌چیز به هرج‌ومرج می‌کشد. اگر به کسی دروغ بگویی شاید به‌نظر نرسد به جامعه آسیب زده‌ای، اما طرز فکر تو مهم است. این دروغ‌ها و کارهای غیراخلاقی ممکن است در گذر زمان فاجعه‌ای به بزرگی چرنوبیل بسازند. برای همین هم روی عبارت «با مفهوم جامعه تناقض دارد» پافشاری کردم؛ بند بعدی بیشتر توضیحش می‌دهم:

از نظر من، کافی است معنی اخلاق را بدانی؛ اما برای استدلال‌کردن لازم نیست همیشه مستقیم به آن فکر کنی. برای فهمیدن اینکه کاری اخلاقی است یا نه، لازم نیست خط مستقیمی بین آن کار و پایداری جامعهٔ خودت پیدا کنی. دلیل اینکه بیشتر آدم‌ها وجدان دارند این است که نیاز زیستی به اخلاق و زنده‌نگه‌داشتن جامعه در وجودشان جا افتاده؛ درست مثل گرایش طبیعی به تشکیل خانواده و بچه‌دارشدن. می‌توانی از این حس و درک پایه‌ای استفاده کنی و بیش‌ازحد به ایدهٔ دشوارِ وصل‌کردن هر عمل به آسیبی مستقیم و آشکار برای جامعه تکیه نکنی.

در نهایت، حس‌هایی که دربارهٔ اخلاق داری معتبرند. من فقط دلیلی برایشان پیشنهاد کردم.

این موضوع، موضوع بسیار بزرگی است که قرن‌ها درباره‌اش بحث کرده‌اند و قصد ندارم عمیق‌تر واردش شوم. پس جمع‌بندی‌اش کنیم و ربطش بدهیم به حق نشر (کپی‌رایت).

مالکیت هم درست مثل اخلاق، به‌خودیِ خود معنایی ندارد. قراردادی تمام‌عیار است. وقتی می‌گویی «این قاشق مال من است»، دلیلش این نیست که همه‌چیزش را از صفر ساخته‌ای. فلزش را از هیچ خلق نکرده‌ای؛ پیش از تو در طبیعت وجود داشته. حتی قاشق را هم خودت نساخته‌ای؛ آن را از شرکت خریده‌ای. اما باز هم خودت را مالک واقعی‌اش می‌دانی، فقط چون پولش را داده‌ای (گاهی هم در رستوران پول می‌دهی که قاشق را موقتاً استفاده کنی). همان‌طور که پول فقط یک قرارداد است، این مالکیت هم قراردادی است. اگر قاشق را از تو بدزدم، صرفاً چون در دستم است به طرز جادویی صاحبش نمی‌شوم. دزد حساب می‌شوم و تو هنوز صاحبش هستی. این قانون را ساختیم چون بدون آن جامعه از هم می‌پاشید. یادت باشد وقتی توی جنگل بودی هم به‌اصطلاح روی وسایلت «مالکیت» داشتی؛ اما هرکسی می‌توانست آن‌ها را بردارد و کاری هم از دستت برنمی‌آمد. برای جلوگیری از همین وضع جامعه و قانون‌های مالکیت را ساختیم. معنی مالکیت را از نو تعریف کردیم؛ فقط یک قرارداد است.

سبک هنری و مالکیت فکری

همین موضوع دربارهٔ مالکیت‌های فکری هم صدق می‌کند. حقوق هنری با انواع دیگر مالکیت فرقی ندارند.

حالا باید یک واقعیت ساده را بگویم: «سبک هنری» مشمول حق نشر نیست. نمی‌توانی از کسی شکایت کنی چون سبک هنری‌اش مثل توست. نمی‌توانی از کسی شکایت کنی چون از همان پالت رنگ تو استفاده می‌کند. این موضوع تازه‌ای هم نیست؛ در تمام دسته‌های هنری از قدیم همین‌طور بوده.

هرچه می‌خواهی بگو، این واقعیت به دلیلی وجود دارد. راه قابل‌اعتمادی نداریم که بفهمیم اصلاً سبک چیست، چرا باید «مال تو» باشد یا آن را از کس دیگری گرفته‌ای یا نه. فرض کن می‌توانستی به‌نحوی سبک هنری را نوعی مالکیت فکری کنی؛ تقریباً همهٔ هنرمندان فعلی از نظر قانونی به خطر می‌افتادند. تصور کن تمام حقوق اثرت را به شرکتی بفروشی و حالا آن سبک مال آن‌ها باشد، پس دیگر نتوانی از سبکی که طی سال‌ها صیقل داده‌ای استفاده کنی.

حتی اگر عمدی هم در کار نباشد، باز سبک تو شبیه سبک هنرمندهای دیگری است. نمی‌توانی ادعا کنی سبک هنری‌ات «منحصربه‌فرد» است. دست‌کم دیگر هیچ سبک هنریِ منحصربه‌فردی وجود ندارد. یادم هست پیش از هوش مصنوعی هر هنرمند خوبی می‌گفت (و بعضی‌هایشان هنوز هم می‌گویند) هنرمند خوب، دزد خوبی است: آن‌قدر از آدم‌های مختلفی می‌دزدی تا هیچ‌کس نتواند تشخیص دهد از چه کسی دزدیده‌ای. این هم همین است.

تنها چیزی که می‌توانی ادعا کنی اثر هنری خودت است. می‌توانی نقاشی کسی را کپی کنی بی‌آنکه سبک هنری‌اش را کپی کنی، و باز هم از تو شکایت کنند. شاید بپرسی چطور ممکن است اثر هنری را بدون سبک هنری‌اش کپی کرد؟ جوابش عوض‌کردن مدیوم هنری (رسانه یا ابزار مادیِ خلق اثر) است. پروندهٔ مشهوری هست به‌اسم پروندهٔ حق نشر لوکزامبورگ علیه Jeff Dieschburg. یک نقاش اثر هنری یک عکاس را نقاشی کرد. حتی کپیِ مو‌به‌مو هم نبود، اما آن‌قدر واقعی و شبیه بود که بتوان آن را کپی تشخیص داد؛ همین باعث شد پای شکایت به میان بیاید. حتی می‌توانی واکنش‌های مردم را همان صفحه بخوانی و ببینی آدم‌ها چقدر می‌توانند بی‌ادب باشند. قضاوتت را بر اساس «مقدار زحمتی» که کشیده شده نگذار. حتی اگر پنجاه سال صرف کپی‌کردن اثر کسی کنی، باز هم حق نشر را نقض کرده‌ای (مگر اینکه اجازه داشته باشی).

تناقض

فرض کن اثری هنری ساخته‌ای و آن را به کسی فروخته‌ای. آیا آن شخص می‌تواند اثر تو را اسکن کند و به‌عنوان اثر خودش در اینترنت بگذارد؟ معلوم است که نه؛ اجازه ندارد اثر تو را بفروشد و بگوید سازنده‌اش خودش بوده است. حتی لازم نیست ادعا کند اثر را ساخته؛ در حالت عادی اصلاً اجازه ندارد اسکن آن را در اینترنت بارگذاری کند. دربارهٔ چیزهای دیگر هم همین‌طور است. نمی‌توانی کتابی را که خریده‌ای اسکن کنی و در اینترنت بگذاری؛ چه پولی باشد چه رایگان.

فکر می‌کنی دلیلش چیست؟ شاید فکر کنی این کار به اعتبار و بازار هنرمند آسیب می‌زند و رقابت را ناعادلانه می‌کند. اما چرا می‌توانی مثلاً قاشقی را اسکن و بفروشی؟ حتی دربارهٔ کتاب هم می‌توانی آن را در بازار آزاد دوباره بفروشی. آیا این کار به اعتبار، شرکت و بازار آسیب نمی‌زند؟

اگر به‌اندازهٔ کافی درباره‌اش فکر کنی، خیلی از این تناقض‌ها پدیدار می‌شوند. می‌فهمی قانون‌های حق نشر با هم تفاوت زیادی دارند، اما حتی حس نمی‌کنی ناعادلانه باشند. طبیعی به‌نظر می‌رسند، با اینکه چندان منسجم نیستند.

دلیلش همان چیزی است که در این فصل توضیح دادم: مالکیت مفهومی ساختگی است که برای حفظ جامعه به آن نیاز داریم. چیزی نیست که ذاتاً به تو داده شده باشد؛ با عضویت در جامعه به دستش می‌آوری (کارهای مجرمانه تو را از عضویت در جامعه محروم می‌کنند و برای همین حقوقت را از دست می‌دهی). این‌طور نیست که همهٔ قانون‌های مالکیت بی‌نقص باشند؛ آن‌ها زیاد تغییر می‌کنند.

پس چه چیزی باعث می‌شود فکر کنی هنر هوش مصنوعی هنر واقعی نیست؟ فقط چون بیشتر بخش‌هایش خودکار شده‌اند؟ هنر مولد چه (generative art، با هنر هوش مصنوعی مولد اشتباه گرفته نشوند)؟ هنر کامپیوتری چه؟ این حوزه از دههٔ ۱۹۶۰ وجود داشته است. همان‌طور که برنامهٔ Notepad اثر هنری نیست اما گوسالهٔ طلایی هست، و درِ چوبی اثر هنری نیست اما آینهٔ چوبی هست، تصویر ارزان و تولیدشده با هوش مصنوعی اثر هنری نیست، اما تصویری که با دقت ساخته شده باشد می‌تواند اثر هنری باشد.

هوش مصنوعی و سرقت

اگر قبول کنیم خودِ سبک هنری از حق نشر حمایت نمی‌شود، به‌راحتی می‌توانیم ببینیم مدل‌های زبانی بزرگ «بر پایهٔ سرقت» نیستند. وقتی بفهمی حتی نمی‌توانی وجود روح را ثابت کنی ــ همان‌طور که در فصل ۲ گفتیم ــ این موضوع روشن‌تر هم می‌شود.

می‌فهمم که همه نه دربارهٔ روح و نه، عجیب‌تر از آن، دربارهٔ سبک با من موافق نیستند. اما باید قبول کنیم که «سرقت» اتهام بسیار سنگینی است. اگر می‌خواهی کسی را دزد بنامی، باید خیلی مطمئن‌تر از این حرف‌ها باشی. متهم‌کردن آدم‌ها به کارهای وحشتناک خطرناک و غیراخلاقی است. مثل اتهام دروغینِ تجاوز است؛ فقط کمی کم‌ویرانگرتر. شاید بعضی‌ها بگویند فقط مدل‌های زبانی بزرگ را دزد می‌نامند، اما با این کار همهٔ این آدم‌ها را هم حامی سرقت می‌خوانند: سازندگان مدل‌های زبانی بزرگ، شرکت‌هایی که مالکشان هستند و کارمندهایشان، کسانی که از رابط برنامه‌نویسیِ مدل‌های زبانی بزرگ برای ساخت نرم‌افزار به‌عنوان خدمت (SaaS) استفاده می‌کنند، کسانی که از آن‌ها برای تولید متن، کد، تصویر یا هرچیزی به هر دلیلی استفاده می‌کنند، کسانی که مشتاقانه درباره‌شان حرف می‌زنند و دیگران را به استفاده از آن‌ها دعوت می‌کنند، و حتی کسانی که مدل‌های زبانی بزرگ را روی دستگاه خودشان اجرا می‌کنند. اگر فکر می‌کنی دارم اغراق می‌کنم، شاید یکی از رایج‌ترین جرم‌ها، یعنی دزدی، را دست‌کم گرفته‌ای. نمی‌خواهی فقط به‌خاطر اینکه به اشباح باور داری، آدم‌ها را به جرم‌های کیفری متهم کنی، نه؟

هیچ مدل زبانی بزرگی از نظر اخلاقی ساخته نشده است

مدل‌های زبانی بزرگ اساساً حاصل آموزش‌دادن ماشین با حجم زیادی از ورودی‌اند. مثلاً ماشین را با ده میلیون تصویر از خودرو آموزش می‌دهی و بعد مدلی زبانی داری که می‌تواند تصویر دقیق خودرو تولید کند. مدل زبانی بزرگ آن تصاویر را در خود نگه نمی‌دارد؛ فقط الگوها را ذخیره می‌کند و می‌توان از آن الگوها به هر شکلی برای تولید هر چیزی از صفر استفاده کرد.

می‌توانی مدل زبانی بزرگی را با آثار خودت آموزش بدهی تا با سبک تو هنر بسازد، اما برای اینکه آن مدل از همان ابتدا مفید باشد باید با انبوهی از تصاویر دیگر آموزش دیده باشد. برای فهمیدن معنای آثار تو به تمام آن الگوها نیاز دارد. مگر اینکه میلیون‌ها اثر هنری کشیده باشی، آثارت به‌تنهایی فایده‌ای برای آموزش ندارند. پایه، آموزش مدل با داده‌های ازپیش‌موجود است. اگر این کار از نظر تو دزدی است، پس هیچ مدل زبانی بزرگی از نظر اخلاقی ساخته نشده است. مثل این است که با برده‌داری سرطان را درمان کنی. حتی اگر با برده‌داری سرطان را درمان کرده باشی، این کار تو را کم‌تر غیراخلاقی نمی‌کند. یادت باشد بر اساس نتیجه قضاوت نمی‌کنی.

نمی‌تواند سرقت باشد

همان‌طور که توضیح دادم، مدل‌های زبانی بزرگ با آموزش‌دیدن روی داده‌های دیگران ساخته می‌شوند. اگر از آن دسته آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند این موضوع ثابت می‌کند سرقت رخ داده، یک سؤال از تو دارم: فکر می‌کنی مغز انسان چطور کار می‌کند؟ چرا فکر می‌کنی مغز ما اساساً همین کار را نمی‌کند؟ برای پیشرفت باید همین کار را بکنی. «مطالعۀ هنری» همین است: چیزها را کپی می‌کنی، از شاهکارها گرفته تا اشیا و چیزهای دیگر. اگر مطالعه‌ات از نوع کپی‌کردن از استاد باشد، سعی می‌کنی اثر هنری را کپی کنی و هم‌زمان حواست باشد چرا آن هنرمند فلان کار مشخص را کرده است. الگوها را یکی‌یکی در ذهنت حک می‌کنی. در انواع دیگر مطالعه هم همین کار را تکرار می‌کنی. تمام اساس درس‌خواندن یادگرفتن الگوهاست. تصویر را در ذهنت ذخیره نمی‌کنی که هر بار آن را کپی کنی؛ یاد می‌گیری آن تصویر چطور ساخته شده است. شاید حتی بتوانی آن اثر هنری را کپی کنی، اما این به معنی دزدیده‌شدن دانشت نیست.

سرقت مفهومی کاملاً مشخص است. اگر چاقویی به تو بفروشم و با آن کسی را بکشی، من مسئول نیستم. حتی اگر با آن چاقو به ۱۰۱ روش مختلف به آدم‌ها آسیب بزنی، باز هم شریک جرم تو نیستم، چون چاقو هدف مشخصی دارد. کشتن فقط یکی از کاربردهای آن است و ربطی به خود چاقو ندارد؛ آدم می‌تواند با دست خالی هم بکشد. به همین شکل، می‌توانی از هوش مصنوعی برای کپی‌کردن اثر هنری کسی و کمی تغییر‌دادنش استفاده کنی، اما این به معنی مقصر بودن ابزار نیست؛ شخصی که این کار را انجام می‌دهد مقصر است. همین حالا هم در یوتیوب کلی ویدئو دربارهٔ حذف واترمارک از تصویر وجود دارد. مردم از زمان عرضهٔ Photoshop از آن برای جعل اسناد و مهرهای مهم استفاده کرده‌اند. پس چرا همین حس را نسبت به آن نداری؟ فقط چون انجامش سخت‌تر است؟ می‌توانم استدلال کنم جعل سند با Photoshop حتی آسان‌تر و امن‌تر است. اگر مدل‌های زبانی بزرگ ذاتاً دزدند، پس Photoshop هم قطعاً ذاتاً دزد است.

هنر هوش مصنوعی

اگر از مسئله‌های اخلاقی عبور کنیم، هنوز هم بحث‌های زیادی هست دربارهٔ اینکه هنر واقعی چیست و چرا بعضی‌ها هنرِ هوش مصنوعی را هنر نمی‌دانند.

هنر دو بخش دارد:

  1. بخش خلاقانه: ایدهٔ پشت اثر، معنایش، حسی که می‌خواهی برانگیزی و چیزهای دیگر.
  2. بخش فنی: ساخت اثر، استفاده از ابزارهای هنری و دانش علمی دربارهٔ ترکیب‌بندی، نظریهٔ رنگ، نحوهٔ ضربه‌زدن با قلم‌مو، استفاده از دست‌ها و چیزهای دیگر.

شاید اصطلاح «فنی» را دوست نداشته باشی، مخصوصاً اگر بعنوان هنرمند شغلی نداشته‌ای، اما بااین‌حال درست است. فنی است چون فقط دانشی علمی یا روشی است که باید یاد بگیری و به‌کار ببری. بله، می‌توانی آن را با تصمیم‌های خلاقانه ترکیب کنی، اما در نهایت این دو بخش جدا هستند. اینکه چه چیزی می‌خواهی بسازی و چطور می‌سازی‌اش، دو بخش از یک شغل‌اند (البته می‌توانند روی هم اثر هم بگذارند). شاید ایدهٔ فوق‌العاده‌ای داشته باشی اما ندانی چطور پیاده‌اش کنی. در عین حال، شاید بخش فنی را بلد باشی اما خلاقیت لازم برای دانستن اینکه چه چیزی بسازی نداشته باشی (سبک هایپررئالیسم اساساً همین است).

حتی خودِ واژهٔ «فنی» از واژهٔ یونانی باستان «techne» می‌آید که معنایش هنر بود. آن زمان هنر فقط پیشه‌ای بود. نقاش‌ها و مجسمه‌سازها فرقی با نجارها و آهنگرها نداشتند. برای ساختن چیزها از قواعدی پیروی می‌کردند. با اینکه امروز خیلی خلاق به‌نظر می‌رسند، آن روزها خلاق‌بودن حتی تابو بود («تاریخ مفاهیم بنیادین زیبایی شناسی» اثر ووادیسواف تاتارکیویچ، ۱۹۸۰، فصل سوم: «تاریخ رابطهٔ هنر با شعر»). با این حساب، پیوند را روشن می‌بینیم: بخش فنی جایی است که کارها را تا حد ممکن عینی انجام می‌دهی. لزوماً خلاق نیستی، اما بااین‌حال هنرمندی.

برای همین هوش مصنوعی فقط یک ابزار است. هوش مصنوعی هوشیار نیست. خودش نمی‌تواند چیزی را برانگیزد. مدل زبانی بزرگ ماشینی الگو‌محور است و از الگوهای پرامپت‌هایت پیروی می‌کند. حتی اگر به آن بگویی «یک نقاشی بکش»، باز هم برای ساختن به همان دستور نیاز دارد. اگر چیز دیگری بگویی، خروجی عوض می‌شود. خروجی انسان لزوماً به همین شکل تغییر نمی‌کند.

پس بله، معلوم است می‌توانی فقط از هوش مصنوعی بخواهی چیزی بسازد و اسمش هنر نباشد. درست مثل اینکه کسی مدادی بردارد و روی کاغذ خط بکشد؛ این لزوماً هنر نیست. هنر عامدانه و آگاهانه است و به خلاقیت نیاز دارد؛ چیزهایی که همه‌شان را خود هنرمند می‌تواند فراهم کند. همان‌طور که هنرمند هایپررئالیست هنوز هنرمند است، کسی که از هوش مصنوعی استفاده می‌کند هم می‌تواند هنرمند باشد. طبق منطق معمول، نفر دوم حتی بیشتر هنرمند است، چون کارش تماماً دربارهٔ خلاقیت است، نه چیزی که «هرکسی بتواند انجام دهد».

شاید متوجه شده باشی گفتم «فردی که از هوش مصنوعی استفاده می‌کند»، نه «هنرمند هوش مصنوعی». چون هوش مصنوعی سبک یا مدیوم هنری نیست. ویژگی اصلیِ یک مدیوم این است که آثار هنریِ متعلق به آن چیزی مشترک داشته باشند. وقتی می‌توانی با آن هر سبکی بسازی، منطقی نیست آن را یک دسته‌بندیِ سبکی بدانیم. می‌شود هنر هوش مصنوعی را دسته‌بندی کرد، اما فقط به‌عنوان دسته‌ای از ابزارها؛ درست مثل اینکه به کسی بگویی هنرمند Photoshop.

اختیار بر اثر هنری

یکی از بزرگ‌ترین دلیل‌هایی که هنرمندها ــ مخصوصاً تازه‌کارها ــ با ابزارهای هنریِ هوش مصنوعی کنار نمی‌آیند این است که روی خروجی احساس کنترل ندارند. فکر می‌کنند: «چیزهای تصادفی تولید می‌کند، نمی‌داند من چه می‌خواهم و فقط دستگاهی برای تولید اسلاپ و خروجی‌های بی‌روح است». بعد از همین استدلال استفاده می‌کنند تا ثابت کنند برای بقیه هم همین‌طور است و درنتیجه هنر واقعی نیست.

شاید با خودت فکر کرده باشی حرفم جور درنمی‌آید. دربارهٔ برنامه‌نویسی ــ کاری که آشکارا خیلی مکانیکی‌تر از هنر است ــ می‌گویم بر خروجی هوش مصنوعی اختیار نداری. اما دربارهٔ هنر، که چیزی بسیار شخصی و صمیمی است، می‌گویم هوش مصنوعی ابزار است و می‌توانی بر خروجی‌اش اختیار داشته باشی.

اول از همه باید بگویم بیشتر ــ اگر نگوییم همهٔ ــ جنبه‌های منفی‌ای که گفتم ممکن است به حوزه‌های دیگری از جمله هنر به‌عنوان کسب‌وکار هم مربوط باشند. من در صنعت هنر چندان حرفه‌ای کار نکرده‌ام. همیشه در حال یادگیری بودم و هنوز با کار حرفه‌ای فاصله داشتم. پس نمی‌توانم دربارهٔ آن حوزه ادعایی بکنم.

دوم، به‌نظر من ماهیت هنر تفاوتی دارد که اثر می‌گذارد: هنر ذاتاً تصادفی است. هر حرکت قلم‌مو با حرکت بعدی فرق دارد. جملهٔ معروفی هست که می‌گوید: «هر بار چیزی را نقاشی می‌کنی، اثر هنریِ متفاوت ساخته‌ای». اساساً به همین خاطر است که آثار هنری سنتی این‌قدر گران‌اند. اثر اصلی را فقط یک بار می‌شود کشید و همین کمیابش می‌کند.

این تصادفی‌بودن برای بیشتر هنرمندها هنگام خلق اثر آشناست. اگر هنرمندی، از خودت بپرس: چند بار ایده‌ای در سرت داشته‌ای، شروع به ساختنش کرده‌ای و بعد دیده‌ای طور دیگری از آب درآمده؟ بیشتر وقت‌ها حتی تصویر واضحی از ظاهر نهایی‌اش نداشتی. در همان حال که از نظر فنی می‌ساختی‌اش، ایده را هم شکل دادی.

برای همین با تصادفی‌بودن در هنر هوش مصنوعی مشکلی ندارم؛ همان‌طور که هنرمند David Hockney هم نداشت (روحش شاد). نکته این است: آیا تو می‌توانی این تصادفی‌بودن را کنترل کنی تا به ایده‌ات نزدیک شوی؟ می‌توانی احساساتت را کنترل کنی و چون نتیجه با تصورت فرق داشت نگویی «آشغاله»؟ بعضی‌ها ادعا می‌کنند می‌توانند. ما از کجا بدانیم دروغ می‌گویند؟ فکر می‌کردم هنر مسئله‌ای شخصی است.

حتی می‌گویم همین ماهیت تصادفیِ هنر باعث می‌شود هوش مصنوعی برای این حوزه مناسب‌تر باشد تا حوزه‌ای علمی و حساس. مقیاس‌پذیری و نگهداشت‌پذیری در هنر آن‌قدر که در مهندسی نرم‌افزار مهم‌اند مهم نیستند؛ البته اگر اصلاً بتوانیم آن‌ها را در بعضی پروژه‌های هنری تعریف کنیم.

دشمن هم نیستیم

همه داریم راه‌های واردکردن هوش مصنوعی به حوزه‌های کاری‌مان را پیدا می‌کنیم؛ بیایید دربارهٔ قضاوت‌ها و نظرهای مختلف پذیراتر باشیم. در بعضی حوزه‌ها مثل بازی‌سازی، یکی از بزرگ‌ترین دلیل‌های سخت‌بودن ورود به بازار این بود که خود برنامه‌نویسی وقت زیادی می‌گرفت؛ چه رسد به ساخت آثار هنری که سال‌ها یادگیریِ متمرکز و پربازده می‌خواهد. بازی‌سازی سه‌بعدی برای بازی‌سازهای مستقل تقریباً غیرممکن بود، چون ورود به آن به‌شدت سخت بود. هوش مصنوعی کاری کرده آدم‌ها بتوانند چیزهایی بسازند که قبلاً واقعاً نمی‌توانستیم. چه درست باشد چه غلط، بیایید پیش از اینکه به هم برچسب بزنیم درباره‌اش به نتیجه برسیم.